زیباترین لبخند خداوند ریحان جان
 
دست نوشته هایی برای نفسم ریحان جان


 


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 تبسم زندگی

 

مینویسم برایت ای  عزیزترینم

من مادر شدن را با تو درك كردم

در آن لحظه كه تو را در آغوش مي گيرم و آرام در گوشهايت لالايي زمزمه مي كنم .......

در آن لحظه كه تو را بوسه باران مي كنم و تو برايم مي خندي .............

در آن لحظه كه انگشتهاي كوچكت را به دور انگشت من حلقه كردي و محکم فشردي

در آن لحظه كه چشمهاي پاكت را در چشمانم خيره كردي

و نگاهت را به نگاه مضطربم گرده زدي و به من اميد دادي

همه اينها مسئوليتم را سنگين تر مي كند

. پاكي تو مرا به خود مي آورد و به روزهاي بي رونق من رونق مي بخشد .

  تويي تنها اميد من در اين وانفساي روزگار ....

دستان کوچکت ، آن نگاه معصومت،  خنده های بی بهانه ات، آن صورت معصوم و بی آلایشت

. تو پشتوانه بی کسی های منی، تو زندگی و عطر وجود منی، تو امید تک تک لحظه های منی،

ای گل نرم و نازک من ، آن چشمان و آن نگاه زیبایت برای من اوج بودن است .

من با تو در تاریخ تکرار شدم .

ریحان عزیزم با عشق برایت مینویسم تا بدانی که همیشه برای من عزیزترینی.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394 توسط مامانی

سلام دوستان خوبم

و سلام اول به دختر ارشدم که اینروزها بدجور ابراز علاقه به داداشیش میکنهخندونک

و بعد هم به پسر مظلومم که واقعا مظلومهبغل

که یک موقعهایی از کارهایی که ریحانه باهاش میکنه دلم براش میسوزهغمگین

و البته امیر حسین اکثرا فقط میخندهخندونک

عزیر دل مامان به همین زودی سه ماهه شدی و سه ماهه شدنت بهت تبریک میگم عزیزکمجشن

اعداد

از اتفاقات این مدت بگم 

اول از همه اینکه در روز سه شنبه 6 مهر شما رو برای ختنه به درمانگاه قرآن و عترت بردیم

آخه بابایی خیلی اسرار داشت که ختنه شما سنتی باشه و 

میگفت دردسرش کمتره

ساعت 4:30 عصر وقت داشتیم که شما گل پسری برعکس

همه پسرها که ختنه رو انجام میدادن گریه میکردن شما گریه نگردی

و فقط نگاه به اطراف میکردی درسخوان

ولی البته بعد یه مدت تو ماشین که بودیم شروع به گریه وحشتناک کردیگریه

که فکر کنم اولین جیشت کردی که خیلی برات دردناک بودچشمک

و بعد از اون تا یکی دو روز بهت استامینوفن و چرک خشک کن میدادم

که خدارا شکر زود خوب شدیآرام

راستی روز سه ماهه شدنت برای چکاپ قد و وزنت

به مرکز بهداشت روبروی خونه مامان جون بردمت که گفت رشدت نسبتا خوبه بغل

وزنت : 6 kg 

قدت :61 cm

دور سرت: 34 cm

پسر قشنگم

اتفاق دیگه این ماه همایش شیرخوارگان حسینی بود

که صبح زود به اتفاق بابایی به حرم حضرت معصومه رفتیم

که با اینکه ساعت 7 رفتیم نتونستیم طبقه پایین بنشینیم

و به طبقه بالا رفتیم مراسم خیلی خوبی بود

تعداد انبوهی از مردم بچه های کوچولوشون آورده بودن

که بیمه حضرت علی اصغر کنن انشاللهتشویق

از اخلاق و رفتارت بگم پسر عزیزم

که مثل خودم خیلی مظلوم و نجیبی و در همه حال داری میخندیمحبت

به طوریکه شب عاشورا تاسوعا که بردمت هیئت حتی تو تاریکی الکی به مردم میخندیدی

و همه مردم از خوش اخلاقیت تعریف میکردنتشویق

انشالله همیشه به حق حضرت علی اصغر همینطور خوش اخلاق و نجیب بمونی

روز عاشورا هم لباس علی اصغر تنت کردم و هیئتی که ظهر عاشورا رفته بودیم

چندتا از خانومها بغلت کردن به نیت علی اصغر امام حسین

و روضه خوان روضه حضرت علی اصغر خواند

غم انگیز بود تصور مظلومیت و معصومیت حضرت علی اصغرگریه

اوضاع خوابت هم که خدا را شکر خوبهبوس 

دیگه اینکه خیلی بازیگوش شدی و همش دوست داری همه باهات حرف بزنن

و شما هم بخندی و همینجور مرتب دست و پا میزنی

و عکس العملهای بامزه در میاری و صداهای نامفهوم در میاریبغل

از دختر قشنگم هم بگم که بدجور ابراز احساسات به داداشی میکنهگیج

و مرتب وقتی بیداره دوست داری بغلش کنی رو پات بگذاری باهاش حرف بزنی

و کارهایی که ما انجام میدیم شما برای داداشیت میخوای انجام بدیبدبو

که البته توقع زیادی هستش که شما که خودت هنوز کم سن و سالی 

درک کنی که نباید با داداشی این کارها رو بکنی و ...

ولی یکی از رفتارهات خیلی بامزه هست

و اون قربون صدقه رفتن هاته

به قدری خوشکل باهاش حرف میزنی و قربون صدقش میری که

یک وقتهایی شک میکنم که شما سه سال و نیمه هستیتعجب

آموزش دخملی هم که فعلا به طور کامل قطع شدهخجالت

ولی خود دخملی شبکه پویا که میزنه اکثر آهنگهاش حفظه 

و کلا خیلی علاقه داری که همه چیز حفظ کنی و بخونی

حیف که دیگه با اومدن داداشی وقتم آزاد نیست که بتونم مثل قبل

خیلی چیزها رو یادت بدمبی حوصله

خب بریم سراغ عکسهای این ماه

این عکس که خیلی دوستش دارم زمانی که خواب بودی داشتم ازت عکس میگرفتم

که مثل همیشه وقتی از خواب بیدار شدی خندیدی و من هم عکس العمل شما

رو شماره گذاری کردم خیلی بامزه شدهخندونک

اینم که عکس از خوابت در شکلهای مختلفهمحبت

اینم عکس قبل از ختنه شما که شما رو برای ختنه آماده کردیم

البته به کمک مامان جونی(مامان بابایی)غمناک

اینم علی اصغر کوچولوی من که خیلی با این لباس ناز شده بودیبوس

این هم ریحان و عمو مجیدش که خیلی  همدیگه رو دوست دارن

و اینجا هم عمو مجید طبق سنوات گذشته سقا شده بود و روز تاسوعا و 

عاشورا با کوزه مخصوص به زائران حضرت معصومه آب میداد

اینم محبت زیاد از نوع خواهر برادریخندونک

دخملی قابلمه به سر ژست گرفتهقه قهه

اینجا هم که دخملی و امیرحسین از حمام اومده بودن

و حسابی گرم گرفتنراضی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 مهر 1395 توسط مامانی

سلام دوستان عزیزم

انشالله که همتون خوبید و نی نی های نازتون هم خوب و سلامت باشنچشمک

و سلام به دخمل ناز و پسر عزیزمبوس

غیبتم خیلی طولانی شده چون سرم شلوغ شده

و با دو تا بچه کمتر میتونم بیام به وبلاگ سر بزنم

و البته شایدم یک کمی تنبلی باشه و وقت اضافی هم تو تلگرام میچرخمخندونک

پسر قشنگم

دو ماهه شدنت بهت تبریک میگم عزیزم انشالله 122 ساله شدنت برات جشن بگیرمجشن

33.gif

مثل همیشه فقط میتونم بگم روزها خیلی زود میگذرهغمگین

و چون برای آبجی نازت هم تجربه این گذشت ایام دارم میگم واقعا حیف

نگاه به چهره معصوم و مظلومت موقع شیر خوردن که میکنم

که با اون چشمهای خوشکل و سیاهت به صورتم زل میزنی

یاد همین روزهایی که با آبجیت داشتم میفتم و میبینم به سرعت برق و باد گذشت

انگار همین دیروز بود گریه

چقدر قدیم خوب بود اینهمه بچه میاوردن و اینهمه لذت میبردن از کودکی و نوزادی بچه هاشونمتنظر

البته بماند بزرگ که میشن و شیطون آدم یکیشم نمیتونه نگه دارهخسته

انشالله هرکی که فرزند داره خدا براش نگه داره و عاقبت به خیر بشنآرام

و هرکی هم که نداره خدا یه فرزند سالم و صالح نصیبش کنه متنظر

عزیز دل مامان

دو ماهگیت کامل یزد بودیم

یعنی میتونم بگم ترکوندیم و یک ماه یزد موندیم

روزهای خوبی بود 

 آقا جونت مرتب از کوچولو بودن شما مینالیدمتفکر 

نمیدونم چرا با اینکه وزنت خیلی هم کم نبود ولی خیلی کمتر نشون میدادی

و هرکی میدیدت فکر میکرد دو کیلو داریدرسخوان

دیگه از خصوصیاتت بگم که خیلی مظلوم هستی و

هرچقدر آبجی خانومت سر به سرت میگذاره بازم شما نگاهش میکنی و لبخند میزنیقه قهه

تقریبا 50 روزت بود که برای اولین بار آقون گفتی و خیلی ذوق کردممحبت

خیلی دست و پا میزنی یعنی وقتی که بیداری کلا داری ورزش میکنی

خیلی خوش اخلاقی

از شاهکارهای خودم هم بگم که همون بلایی که سر آبجی خانومت آوردم

اینبار روی شما امتحان کردم و هنوز یک ماه نداشتی که شما رو دمر خوابوندم

و دیدم انگار خوشت میاد و بنابر این طبق تجربه قبلی ادامه دادم

و همچنان ادامه داردخجالت

پسر نازم

از پا قدم شما بالاخره صاحبخونه شدیممحبت

و نزدیک دو ماه داشتی که با مامان جون زهره با قطار از یزد برگشتیم

و چون عصر همون روز شما جلوی کولر خوابیدی کمی سرما خوردی

و شبش که توی قطار بودیم اذیت کردی و چون بینییت گرفته بود نه

میتونستی شیر بخوری نه میتونستی بخوابی و توی قطار اذیت شدم

وقتی هم که رسیدیم خونه اول کارمون بودکچل

خدا خیر مامان جون زهره بده انشالله که همیشه سالم و سلامت باشهبوس

خیلی توی این چند روز زحمت کشید و توی اسباب کشی و چیدن وسایل کمکم کرد

من که بیشتر به شما میرسیدم 

دیگه از اتفاقات این ماه بگم که واکسن دو ماهگیت هم که زدی 

تب کردی و یکی دو روز اذیت شدی ولی خدا را شکر زود خوب شدی

قد و وزنت هم خدا را شکر خوب بود و به نسبت اینکه ماه اول

وزن گیریت خوب نبود خدا را شکر خیلی بهتر شده بود و قدت هم که گفت خیلی خوبه

وزنت : 5 kg       

قد  :   68 cm

دور سر  : 31 cm

خب دیگه بسه بریم سراغ عکسها که ایندفعه دست پر اومدم

و عکسهای هنری زیادی گرفتمخندونک

  این عکس حکایت از همون دمر خوابیدنهای شما داره که من استفاده هنری کردمخنده

این هم محبت خواهر برادری که خود عکس گویای همه چیز هستگیج

       اینجا هم جمکرانه که با مامان جون زهره برای دعای عرفه به اونجا رفتیم

و دقیقا اینجا 2 ماهه شده بودی و مثل همیشه آقا بودی و اصلا اذیت نکردیبوس

 

   اینجا هم حمام 40 روزگیته و به قول قدیمیها آب چله ات رو مامان جون زهره ریخت

و البته آبجی جان هم به حمام رفته بودچشمک

 

   اینجا هم تقریبا 50 روزت بود که بازم به حمام رفته بودی

و جالبه حتی توی حمام هم خوش اخلاقی و مامان جون زهره میگفت

حتی زیر دوش هم قر نمیزنی و فقط نگاه میکنیبغل

       اینجا هم که توی 37 روزگی برای اولین بار به پارک کوهستان رفتیم

به اتفاق خاله نسیم و خاله فاطمه و مامان جون و هانیه (دختر خاله من) همراه با خانواده هاشون

که چون تاریک بود و فلش زد چشمات میبستی

      این هم عکس همون شب دخملی که واقعا کشته مرده اون ژستهای خوشکلت هستم

میخواستم ازت عکس بگیرم گفتی بریم یک جای خوب بعد هم اومدی اینجا و همینجوری 

ژست گرفتی و گفتی حالا عکسم بگیر

واقعا خلاقیتت تو عکس گرفتن زیاده دخمل خوشکلممحبت

  اینجا هم که با همون افراد قبلی رفته بودیم شیر حسین تا بستنی بخوریم

و شما با زهرا دختر هانیه عکس گرفتی

خدایی ژستت نگاه چقدر نمک داریبوس

  و حسن ختام عکسهامون هم عکسی از حسین آقا پسر خاله نسیم

که واقعا خوش اخلاقه و سر تا پا نمکهمحبتمحبت


نوشته شده در تاريخ 21 شهريور 1395 توسط مامانی

سلام دوستان عزیزم

بعد یک غیبت طولانی بالاخره اومدمخندونک

آخه سرم خیلی شلوغ شده خسته

و با اومدن این وروجک دیگه باید حواسم خیلی بیشتر بهشون باشه

البته حدود یک ماهی هم یزد بودم و دسترسی به نت نداشتم

همینجا یک ماهگی پسرم تبریک میگم انشالله همیشه سالم و سلامت باشیجشن

82.gif

گل پسرم

اینقدر روزها زود میگذره انگار همین دیروز بود که برای آبجی خانومت وبلاگ ساختم 

و مرتب ماهگردهاش تبریک گفتم و الان برای خودش خانومی شدهبوس

خیلی دوست داره و همش دوست داره شما که داداشیش هستی بغل کنه

بوست میکنه نازت میکنه رو پا میگذارتت 

و خلاصه کلی برنامه داریم با شما دوتاخندونک

یک وقتهایی هم یک کارهایی میکنه ریحانه خانوم که میگم میریم داداشی پسش میدیم

گریه میکنه که من داداشی دوستش دارم و نبرینش

همش میخواد کارهایی که ما میکنیم بکنه و اکثر وقتها من باید حرص بخورم

از یزدم بگم که حدودا 28 روزت بود که به یزد رفتیم 

و تو راه اصلا اذیت نکردی چون اکثر مسیر خواب بودی

تو یزدم همه دوست داشتن فقط بدیش اینه که 

دو تا خاله هات هم بچه کوچیک دارن و وقتی همه خونه مامان جونت جمع بودن

دیگه سخت بود مدیریتتون و یک سر و صدایی تو خونه بود بیا و ببینگیج

یزدم اکثر فامیل به دیدنت اومدن

راستی عمه خانومتون هم 26 آذر قراره عروسی بگیره

که دقیقا عقدش هم همچین شبی پارسال بود که میشه شب تولد ریحانه خانوم

و حسابی کار داریم و سرمون شلوغهبی حوصله

خب بریم سراغ عکسها 

این عکس مربوط به بیمارستانه که اولین روز تولدته قند عسل منمحبت

اینم اولین دیدار آبجی و داداشی در بیمارستان در دو روزگی امیرحسین کوچولو

تو این عکسم برای اولین بار در 17 روزگی امیرحسین به پابوس خانوم حضرت معصومه رفتیم

اینم عکس خواهر برادری که در کمال صلح و آرامش در کنار هم هستنبغل

اینجا هم میخواستیم به یزد بریم که  28 روزگی گل پسربوس

اینجا هم شما فسقلی تو ماشین اولین سفرت به یزد تچربه میکنی در 28 روزگیبوس

 

اینم یک ماهگی پسری با هنر مامانی

اینم عکس ریحانه خانومه که داداشی 4 روزش بود و شما قهر کرده بودی و صورتت گواه همه چیز هست

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 مرداد 1395 توسط مامانی

سلام دوستان عزیزم

امروز اومدم تا یک خبر غیر منتظره بهتون بدمتعجب

آخه اصلا تو گفتنش توی این وبلاگ شک داشتم و گفتم وبلاگ دیگه بسارم

ولی بالاخره به این نتیجه رسیدم که

 توی همین وبلاگ ادامه میدمخسته

بله دوستان ریحان جان من

در روز 21 تیر صاحب یک داداش ناز و خوشکل به اسم امیر حسین شدچشمک

عکسهای متحرک و زیبای تولدت مبارک

این امیرحسین کوچولو که خیلی هم فسقلی و ریزه میزه هست  

وزنش 3/80 گرم  قدش 49 cm    و دور سر 34   cm بودبغل

چون ریحانه نسبتا درشت بود این امیر حسین خان خیلی فسقلی به نظر میاد

و مراقبت و شیردهی یک مقدار سخت تر شدهغمگین

خیلی پسر عجولیه

و طبق تاریخ سونوگرافی قرار بود 10 مرداد به دنیا بیاد که فکر میکرد اینجا خیلی خبره

 و سه هفته زودتر در تاریخ 21 تیر 1395 زمینی شد

و خانواده ی سه نفره ی ما رو گسترش داد 

و دیگه شدیم یک خانواده چهارنفره که دیگه از این به بعد همه میپرسن بچه هات خوبنخندونک

دو روز اول بیمارستان بودم و مامان جون (مامان بابایی) پیشم بود

خدا خیرش بده خیلی مزاحمش شدممحبت

بعد از اون هم مامان جون زهره (مامان خودم)از یزد اومد پیشمون و

دو هفته ای پیشمون بود و حسابی زحمت کشیدبوسدستش درد نکنه

عزیز دلم

از همون اوایل زایمان که بهتر بگم از اوایل بارداری خیلی استرس داشتم 

که اولین واکنش ریحان نسبت به داداشش چه جوریهسوال

آخه از اولی که باردار بودم من فقط از این میترسیدم که ریحان ضربه روحی بخوره

و مرتب در زمان بارداری بهش میگفتم داداشی اینو گفت داداشی اونو گفت

داداشی خیلی دوست داره و از این جور چیزها تا زمینه رو آماده کنم

و یکدفعه شوکه نشه

که در برخورد اول بد نبودآرام

منتها چون سنی نداره خیلی ازش انتظار نمیشه داشت که رعایت کنه

همش دوست داره بوسش کنه نازش کنه بغلش کنه و وقتی هم میگم نکن

میگه آخه داداشی خودمه و وقتی بوسش میکنه به قدری محکم فشارش میده 

و میگه دوستش دارم 

البته مرتب به اطرافیان گوشزد میکنم که مراعات کنن و خیلی به امیر حسین توجه نکنن

که ریحان به امیر حسین حساس نشه

آخه تا حالا ریحان از طرف خانواده پدریش تک نوه بوده

و همه بهش توجه میکردن قبولش براش سخته که یکدفعه یک هوو سرش اومده

که البته اونها هم چهار بار مراعات میکنن و دو بار هم یادشون میرهعصبانی

و معمولا در همون وقتها هم ریحان از رفتارش معلومه که حسادت میکنه

انشالله که همه چیز به خیر بگذرهمتنظر

حالا از امیر حسین بگم که این پسر ناز و خوشکلم که اکثرا بهش میگم دخترم ریحانم

و هنوز سخته بهش بگم پسرم از نظر خواب شبانه اش خوبه

مشکلش تا امروز وزن نگرفتنشه که شیر هم مرتب میخوره

نمیدونم شیرم کمه یا مشکل از یک جای دیگه هست آخه امروز بردمش مرکز بهداشت

برای چکاپ قد و وزنش که گفت قدش خوبه ولی وزنش 3/350 بود که اصلا خوب نبود

و تصمیم گرفتم بهش شیر خشک کمکی هم بدم

و از امروز شیر خشک هم یک وعده بهش دادم

از بس توی خونه سعی کردم اصلا به امیر حسین توجه نکنم تا ریحان حساس نشه

توی محیط مجازی و وبلاگشم فکر میکنم

الان چشمهای ریحان داره دست نوشته هام دنبال میکنهنه

آخه با این که من اینقدر مراعات میکنم یک بار داشتم به امیر حسین شیر میدادم

و بهش گفتم بخور مامان بخور سریع ریحان شنیده

و برگشته بهم میگه مگه مامان داداشی هم هستیدلخور

موندم چی بگم مثلا این داداشی از کجا نازل شده

که شما آبجیش هستی ولی مادر ندارهخنده

یا مثلا حواسم نبود جلوی ریحان خان داداششون بوسیدم 

سریع برگشتی میگی مامان بوسش کردی یعنی دوستش داری

و گیر دادی به من که کدوممون بیشتر دوست داری

اونو چقدر دوست داری منو چقدر دوست داریگیج

که البته اینو هم بگم یک وقتهایی عصبی میشی و یک رفتارهای عجیب ازت سر میزنه

که شک میکنم این همون ریحان سابق منهگریه

که البته طبق مطالعات زیادی که در 

دوران بارداریم داشتم کاملا طبیعیه و باید باهات کنار اومد

از خوابت هم بگم که چون عادت داشتی در هر شرایط کنار من بخوابی

و من مونده بودم چکار کنم از زمان بارداریم تصمیم گرفتم که پیش بابایی بخوابی

و بابایی هم هر شب دو تا قصه برات تعریف میکرد تا خوابت میبرد که 

البته اینو هم بگم با اینکه برات قصه میگفت وقتی داشت خوابت میبرد

میومدی توی بغلم و میخوابیدی

اما از وقتی که امیرحسین خان به دنیا اومد و دو شبی که من بیمارستان بودم

چون کلا پیش بابایی بودی دیگه فقط پیش بابایی میخوابی

و حتما بایدبابای بیچاره در هر شرایط هر شب دو تا قصه برات تعریف کنه تا بخوابیدرسخوان

اینقدر هم دقت داری اگه یک جای قصه به هم نخوره سریع برمیگردی

میگی چرا اینکار کردن و مثلا باید اینطور میشد قه قهه

و فردا صبح هم قشنگ قصه رو میتونی تعریف کنیتشویق

و بابای بیچاره از خودش هر شب دو تا قصه تعریف میکنه و جالب اینکه همش حفظ میشی 

و نباید به هیچ وجه تکراری تعریف کنه چون سریع قر میزنیخنده

یک شب هم که بابایی یکی از قصه های شبکه پویا رو که دیده بود برات تعریف کرد

سریع برگشتی میگی بابا این که شبکه پویا دیدمتعجب

خلاصه کنم این ریحان خانوم ما خیلی هم حساسه

تا داداشیش بیدار میشه میگه بلند شده منو نگاه کنه

یا مثلا یه عروسک گرفته جلوش میگه داداشی ببین و از یک نوزاد توقع نمیره

که به حرف آبجیشون گوش بدن

ریحان خانومم برگشته میگه اه اه نگاش بالا نمیکنه یکی به آبجیش نگاه کنه

فقط بلده دهن وا کنه شیر بخوره و قر بزنه متفکر

کلی از این حرفت خندیدیم

و یک مدت سوژه شده بودخندونک

راستی احتمالا فردا برای یک مدتی به یزد میریم

بنابراین نمیتونم اولین ماهگرد پسرم بنویسم

و وقتی برگشتم جبران میکنم و از همین جا زودتر یک ماهه شدنت بهت تبریک میگم

شما دو تا دیگه نفسهای من هستید

نایت اسکین

انشالله خدا هر دوی شما رو برامون نگه دارهبوس

عکس زیر فقط چند ساعت از زمینی شدنت گذشته عزیز دلممحبت

اینجا هم دو روز داری عزیزکم که مامان جون زهره برای اولین بار به حمام بردت محبت

اینجا هم ده روزت بود و بعد از یک حمام به خواب ناز رفتی پسر قشنگمبوس

راستی تو روز پنجم ها هم بند نافت افتاد و دیگه برای حمام راحت بودی

اینم یه عکس یهویی که دیروز ازت گرفتم

آخه همیشه عادت داری لبهات این شکلی کنی و چشماتم

گرد میکنی و نگاه میکنی بغل

محبت

عکسهای هنری زیر هم  4 روزگی قند عسلمون هستشبوس

اینجا هم 4 روزت بودم عزیز دلم ناخونات خیلی کشیده و بلنده

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 17 مرداد 1395 توسط مامانی

سلام به دختر زیبایم و

به همه دوستان وبلاگیم

عکسهای زیر همونطور که از تیترش هم معلومه تقریبا برای یک سال پیشه

که بالاخره رفتم از آتلیه تحویل گرفتم و زیبا شده بودن

و مخصوصا اونیکه باپایه هست خیلی دوستش دارم

البته اینو بگم که این عکسها رو از روی شاسی گرفتم به خاطر همین کیفیتش جالب نشده


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مرداد 1395 توسط مامانی
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com