زیباترین لبخند خداوند ریحان جان
 
دست نوشته هایی برای نفسم ریحان جان


 


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 تبسم زندگی

 

مینویسم برایت ای  عزیزترینم

من مادر شدن را با تو درك كردم

در آن لحظه كه تو را در آغوش مي گيرم و آرام در گوشهايت لالايي زمزمه مي كنم .......

در آن لحظه كه تو را بوسه باران مي كنم و تو برايم مي خندي .............

در آن لحظه كه انگشتهاي كوچكت را به دور انگشت من حلقه كردي و محکم فشردي

در آن لحظه كه چشمهاي پاكت را در چشمانم خيره كردي

و نگاهت را به نگاه مضطربم گرده زدي و به من اميد دادي

همه اينها مسئوليتم را سنگين تر مي كند

. پاكي تو مرا به خود مي آورد و به روزهاي بي رونق من رونق مي بخشد .

  تويي تنها اميد من در اين وانفساي روزگار ....

دستان کوچکت ، آن نگاه معصومت،  خنده های بی بهانه ات، آن صورت معصوم و بی آلایشت

. تو پشتوانه بی کسی های منی، تو زندگی و عطر وجود منی، تو امید تک تک لحظه های منی،

ای گل نرم و نازک من ، آن چشمان و آن نگاه زیبایت برای من اوج بودن است .

من با تو در تاریخ تکرار شدم .

ریحان عزیزم با عشق برایت مینویسم تا بدانی که همیشه برای من عزیزترینی.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394 توسط مامانی

سلام دختر نازم

سلام عشق چهار ساله ی من

به همین زودی چهار سال گذشت

آخه همه کوچولو که بودی میگفتن به چشم به هم بزنی میگذره

میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره...غمگین

میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمیاد...

میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرمغمگین

میگفتم پس کی بزرگ میشه؟

باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی چشم به هم زدنی میگذره.....

حالا میگم

راست گفتن

چشم به هم زدن گذشتغمگین

چهار سال از اولین روزی که صورت ماهت دیدم گذشت

دیگه حالا از پلک زدن میترسمغمگین

قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت میکنم

شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذره و من بمانم و دلتنگی...گریه.

واقعا دلتنگ روزهایی هستم که مثل الان داداشیت خیلی ناز و کوچولو بودی

و مظلومانه بهم نگاه میکردی و شیر میخوردی

دختر بازیگوشم

من به این باور رسیدم که 

چقد خوبه آدم یه دختر داشته باشهمحبت

آره یه دختر از جنس فرشته ها ... که به عشقش زندگی کنه و زنده بمونه...

بعضی وقتها تو لحظه ها غرق میشمو میرم به آینده و پرنسس خودمو تجسم میکنم

کنار خودم با دنیایی از فهم و درک از بودنت لذت میبرم و میشینم ساعت ها باهات حرف میزنممتنظر

از دنیای بزرگترها برات میگم ...دنیایی که خیلی باید با درایت توش زندگی گردمتنظر

و از پروردگاری که تو را به من هدیه داد میخواهم حافظت باشدمتنظر

همین جا هم تولد چهار سالگیت بهت تبریک میگمجشنجشن

215.gif

دختر قشنگم

امسال هم مثل پارسال تولدت با عروسی عمه خانومتون باهم بود سکوت

و پارسال دقیقا همچین شبی عقد عمه خانومت بود و امسال عروسیشون بود

انشالله خوشبخت بشنمتنظر

و شما اون شب تو عروسی حالت عجیبی داشتی

اصلا انگار باورت نمیشد و دوست نداشتی عمه ات عروس شده باشه

آخه عمه خانومت عروس یزد شده و عمو مجیدت هم که قبلا رفته بود یزد

و ما خیلی از قبل تنها تر شدیم

حتی اونشب اینقدر که عاشق عکس گرفتنی اصلا نیومدی کنارم عکس بگیری 
از همه فراری بودی عصبانی

ولی خیلی اون شب ناز و خوشکل شده بودی و لباست هم تقریبا با من ست بود

و نتونستم تولد مفصل برات بگیرم

دختر نازم

بعضی وقتها باورم نمیشه واقعا چهار سال گذشت 

چهار سال با همه تلخیها و شیرینیهایش

چهار سال با همه شیرین زبونیهات پیشرفتهایت و وابستگیهایت

و الان دیگه خانومی شدی برای خودت

و با هر ثانیه ای که به داداشیت نگاه میکنم یاد شما می افتم 

و هرچند دلتنگ اون روزها میشم که

با اون چشمهای سیاه خوشکلت به من زل میزدی

ولی باید از همین روزهات لذت ببرم که دلبری میکنی

و با این زبون بازیهات دل همه رو به دست آوردی

یکی از مواردی که یادم میاد خونه مامان جون زهره بودیم

خاله فائزه داشت یک کاری یاد شما و محسن میداد که محسن 10 سالشه

و گفته محسن انگشت شستت بگیر که ریحان برگشته گفته آخه

خاله فائزه اصلا محسن میدونه انگشت شست چیه

خاله فائزه هم خندیده

ریحانم سریع برگشته گفته خاله فائزه من چقدر بانمکم خاله فائزه چقدر

حرفام نمک داره و اینکه کلی از این شیرین زبونیت خندیدیم

دختر زیبایم

میبخشید که با وجود داداشی دیگه نمیتونم مثل قبل برات پست بگذارم

و البته  آموزشهایی که قبل بهت میدادم دیگه تعطیل شده

و دیگه با اومدن 

داداشی بهت اجازه ندادم پیش من بخوابی

ولی اینو بدون یک ذره از احساس و محبتم بهت کم نشده

و همیشه برام همون دختر شیرین زبون خوشکل میمونیبوسبوسبوس

دختری که دوست داره همه چیزش ست باشه

حتی اسمی که سه قلوهای دوست عمه براشون گذاشته بودن

گفتی مامان چه خوبه که اسماشون باهم ستهتعجبتعجب

دختر زیبای من

که ساعتها وقت میگذاری برای شانه کردن موهات

و هر روز دوست داری موهات یه جور برات ببندم

دیگه خودت نظر میدی که چی بپوشی

حتی اینقدر مستقل شدی که برای آقا جونت قصه ی من در آوردی تعریف میکنی

و اینقدر آب و تابش میدی که من شک میکنم هنوز واقعا چهار سالتهقه قهه

دخترک من

این روزها خیلی به نقاشی علاقه نشون میدی و همش دوست داری نقاشی بکشی 

و رنگ کنی خب دختر خودمیتشویق

عزیز دلم از شب تولدت بگم که با عروسی عمه با هم شده بود

و روز پاتختیش هم روز تولدت بود

که عمو مجید تولدت مبارک برات خوند جشن

و وجه نقد بهت کادو داد و بقیه هم مقداری وجه نقد کادو دادن

و بعد هم که از یزد برگشتیم کیک تولد گرفتیم و جشن خودمونی گرفتیمجشن

 ناز بانوی من

این روزها هم مثل قبل خیلی به داداشی ابراز محبت زبونی میکنی

و خیلی قشنگتر از من قربونش میری

مثلا برگشتی میگی آخ داداش چقدر شیرینی

هرچقدر بوست میکنم خسته میشم هرچقدر نازت میکنم خسته میشمخندونک

دخترک زیبایم

هرچند من به شما نمیتونم آموزش بدم

ولی ماشالله اینقدر باهوشی

که اکثر شعرهای شبکه پویا و تبلیغات بازرگانی از حفظی

و چند روز پیش دیدم یه کلیپی که تو گوشی من بود داری باهاش زمزمه میکنی

هرچند من خیلی گوشی بهت نمیدم

و بعد که ازت پرسیدم دیدم در کمال تعجب اکثر بیت هاش از حفظ پشت سر هم خوندی

و چند تا اشکالی هم که داشتی چند بار دیگه گوش دادی و مثل بلبل خوندی

که شعرش اینه

یک شبی مجنون نمازش را شکست

 
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ ازجام الستش کرده بود



سجده ای زد بر لب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او 

گفت یا رب ازچه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای 

جام لیلا رابه دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای 

نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم ازلیلاست آنم می زنی 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن 

مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم 

کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد 

سوختم در حسرت یک یا ربت


غیر لیلا برنیامد از لبت 

روز و شب او را صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی 

مطمئن بودمبه من سرمیزنی


در حریم خانه ام در میزنی 

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بیقرارت کرده بود 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

که اینقدر قشنگ این شعر دکلمه کردی

و من شعرش تو اینستا گذاشتم که اگه دوستان خواستید ببینید

پیغام بگذارید آدرس اینستا رو بهتون بدم

خب بریم سراغ عکسهای گل دختری

این عکس تولد خودمونی که فقط کیک گرفتیم 

این هم دخملی و عمو مجیدش که خیلی همدیگه رو دوست دارن

 

این هم شب عروسی خونه عمه خانوم

این هم ریحان و عمو مجیدش شب عروسی خونه عمه خانوم

این هم عکس دختر خاله و پسرخاله ها که جای امیرحسین من خالیه

 

این هم ریحان جان و سارینا خانوم دخمل دختر عمه بابایی

اینجا هم داری شعرت دکلمه میکنی که ازت عکس گرفتم

این هم ریحان جان و پانی کوچولوی عزیزش که فیلم این هم توی اینستا است

و در کمال ناباوری ازش نمیترسیدی و بهش غذا میدادی

این هم ریحان جان و عمو مهدی جانش در شب عروسی عمه خانوم

اینجا ریحان و محمد امین داشتن باهم بازی میکردن من هم سریع عکسشون گرفتم

این هم بچه ها و نوه های خاله خانومهای خودم هستن

اینم ریحان و یسنا و امیرحسین که باز هم خونه خاله خانومم عکس گرفتم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 آذر 1395 توسط مامانی

سلام به دوستان عزیز نی نی وبلاگیم

و سلام به دختر زیبا و خانومممحبت

و سلام به گل پسری مامان و شیرین عسلممحبت

نمیدونم از کجا و از چی شروع کنمگیج

برای نوشتن مطالب دخملی اینقدر وقتم آزاد بود که تا اتفاق تازه ای می افتاد

سریع به وبلاگ انتقال میدادم

و اکثر مطالب از قبل آماده میکردم

ولی حالا کلا باید به خاطر کمبود وقت و البته اضافه شدن این دنیای مجازی به

زندگی وقت کم میارم

و فی البداهه باید بنویسم اونم با تاخیر زیادغمگین

از همه چیز

از شیرین کاریهای گل پسری که واقعا بی حد و مرزه

که باید بهش بگم پسر همیشه خندانخندونک

از خودت صداهای خیلی بامزه در میاری و آواز خونی میکنی

با دستات بازی میکنی و به قول مامان جونی مثل خان داییشون میمونی

که همیشه با دستاش بازی میکنهچشمک

پسر مظلومم

به همین زودی پنج ماه گذشت

و الان شما یک پسر ناز پنج ماهه ای

پنج ماهگیت بهت تبریک میگم

216.gif
ایشالا همه عمرت مثل الان خوشحال و خندان باشیمتنظر

این روزها با این کارهات و خنده های شیرینت خیلی برامون دلبری میکنی

و دل همه رو به دست آوردی

حتی یه مدت یزد بودم به خاطر عروسی عمه خانومت

آقا جونت (بابای خودم) از این همه ساکتی و خنده رو بودنت تعجب کرده بود

و خیلی دوست داشت عزیز دلممحبت

و چندین بار که بیرون رفتم و شما رو پیش بابایی جا گذاشتم 

اصلا اذیت نکردی و خیلی مظلومانه برای خودت بازی کردی تا من برگشتم

میتونم بگم فوق العاده ای 

حتی آبجی جانت که  همش میخواد ادای بزرگترها رو در بیاره

و کم و بیش اذیتت میکنه خیلی دوستش داری و 

همین که میبینیش کلی دست و پا براش میزنی و ذوق میکنی

و اون خنده های خوشکلت تحویلش میدیقه قهه

عزیز دل مامان

اولین پیشرفتت که دمر شدن بود در پنجم آذر 95 انجام دادیتشویق

که دقیقا چهار ماه و نیمه بودی و کلی ذوق کردم

و انگار همین دیروز بود که آبجی جانت دقیقا در روز 4 ماهگیش کنار سفره دمر شد

روزها خیلی زود میگذزه و کاش بتونم نهایت لذت و خوشی رو تو این روزها ببرم

و خودت هم خیلی خوشت میاد و همش دوست داری دمر بشی 

و بیشتر اطرافت زیر نظر داشته باشی

از لثه هاتم بگم که به شدت میخاره و بدجور آب از دهانت میادگریه

و خیلی اذیت میشی و همین روزهاست که دندون های خوشکلت خودنمایی کنن

عزیز دل مامان این دقیقا اولین باری هست که به تنهایی خودت دمر شدی

و کلی از این کارت خوشحالی تشویق

این لباس برای عروسی عمه خانوم برات خریدممحبت

اینم یه خواب ناز گل پسریبوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از بعض تا گریه چشمک

عافیت باشه (مراحل عطسه کردن)خطا

اینم که از اثرات دندان در آمدن گل پسری


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آذر 1395 توسط مامانی

سلام به دوستان عزیزم 

و سلام به فینگیلیهای خوشکلم که این روزها تمام دغدغه ی من

وجود نازنینشونهمحبت

عزیز دل من

چهارمین ماهگرد تولدت مبارکجشن

چهارماهگیت هم به سرعت برق و باد گذشت و من موندم و این همه دلتنگی 

که صد حیف این روزهای شیرین دیگه تکرار شدنی نیست

پسر قشنگم

اخلاقت واقعا بیسته به طوریکه هرجا که میرم همه عاشق اخلاق و مظلومیتت میشن

کوچولوی فندقی من

این روزها از پشت سر هم میگذرن و من چون تجربه آبجی جانت داشتم

و میدونم که چقدر همه این روزها زود گذرن سعی میکنم بیشتر لذت ببرم

مخصوصا موقعی که بهت شیر میدم و با اون چشمهای خوشکلت به من زل میزنی

و با اون نگاه نازت به من التماس میکنی که بهت شیر بدم

یعنی قند تو دلم آب میشه و میخام اون لپهای خوشکلت گاز بگیرم

پسر نازم

آبجی جانت خیلی خوشکل قربون صدقت میره و برات زبون میریزه

ولی نمیدونم واقعا درونش چی میگذره آخه هرکی که ریحان جانم میبینه

میگه چرا اینقدر عوض شده و چرا از بین رفته

من مرتب به آبجی جان ابراز علاقه میکنم

و سعی میکنم خیلی به داداشی توجه نکنم

ولی چه کنم که دختر است و با اون روحیه حساس بیشتر از این انتظار نمیرودغمگین

21 آبان برای چکاپ و واکسن چهارماهگی شما رو به مرکز بهداشت بردم

که قد و وزن شما رو اندازه گرفت که

وزنت 6/900 kg 

بود و گفت خدا رو شکر همه چیزت خوبه 

و فقط واکسنت 2 روز بعد زد چون واکسن 2 ماهگیت به خاطر اسباب کشی 2 روز دیر زده بودم

و بعد از واکسن تب کردی و پاهات درد گرفته بود و تا تکون میدادی

شروع میکردی به گریه کردن مخصوصا برای شیر خوردن اذیت میشدی

بهتره دیگه بریم سراغ عکسها

این ماه عکسهای خیلی خوشکلی از پسری گرفتم که دیدنش بهتون پیشنهاد میدمخجالت

اینجا هم که پسری آماده شده برای واکسن زدن و عکس

بعدی هم که بعد از واکسنه


نوشته شده در تاريخ جمعه 21 آبان 1395 توسط مامانی

سلام دوستان خوبم

و سلام اول به دختر ارشدم که اینروزها بدجور ابراز علاقه به داداشیش میکنهخندونک

و بعد هم به پسر مظلومم که واقعا مظلومهبغل

که یک موقعهایی از کارهایی که ریحانه باهاش میکنه دلم براش میسوزهغمگین

و البته امیر حسین اکثرا فقط میخندهخندونک

عزیر دل مامان به همین زودی سه ماهه شدی و سه ماهه شدنت بهت تبریک میگم عزیزکمجشن

اعداد

از اتفاقات این مدت بگم 

اول از همه اینکه در روز سه شنبه 6 مهر شما رو برای ختنه به درمانگاه قرآن و عترت بردیم

آخه بابایی خیلی اسرار داشت که ختنه شما سنتی باشه و 

میگفت دردسرش کمتره

ساعت 4:30 عصر وقت داشتیم که شما گل پسری برعکس

همه پسرها که ختنه رو انجام میدادن گریه میکردن شما گریه نگردی

و فقط نگاه به اطراف میکردی درسخوان

ولی البته بعد یه مدت تو ماشین که بودیم شروع به گریه وحشتناک کردیگریه

که فکر کنم اولین جیشت کردی که خیلی برات دردناک بودچشمک

و بعد از اون تا یکی دو روز بهت استامینوفن و چرک خشک کن میدادم

که خدارا شکر زود خوب شدیآرام

راستی روز سه ماهه شدنت برای چکاپ قد و وزنت

به مرکز بهداشت روبروی خونه مامان جون بردمت که گفت رشدت نسبتا خوبه بغل

وزنت : 6 kg 

قدت :61 cm

دور سرت: 34 cm

پسر قشنگم

اتفاق دیگه این ماه همایش شیرخوارگان حسینی بود

که صبح زود به اتفاق بابایی به حرم حضرت معصومه رفتیم

که با اینکه ساعت 7 رفتیم نتونستیم طبقه پایین بنشینیم

و به طبقه بالا رفتیم مراسم خیلی خوبی بود

تعداد انبوهی از مردم بچه های کوچولوشون آورده بودن

که بیمه حضرت علی اصغر کنن انشاللهتشویق

از اخلاق و رفتارت بگم پسر عزیزم

که مثل خودم خیلی مظلوم و نجیبی و در همه حال داری میخندیمحبت

به طوریکه شب عاشورا تاسوعا که بردمت هیئت حتی تو تاریکی الکی به مردم میخندیدی

و همه مردم از خوش اخلاقیت تعریف میکردنتشویق

انشالله همیشه به حق حضرت علی اصغر همینطور خوش اخلاق و نجیب بمونی

روز عاشورا هم لباس علی اصغر تنت کردم و هیئتی که ظهر عاشورا رفته بودیم

چندتا از خانومها بغلت کردن به نیت علی اصغر امام حسین

و روضه خوان روضه حضرت علی اصغر خواند

غم انگیز بود تصور مظلومیت و معصومیت حضرت علی اصغرگریه

اوضاع خوابت هم که خدا را شکر خوبهبوس 

دیگه اینکه خیلی بازیگوش شدی و همش دوست داری همه باهات حرف بزنن

و شما هم بخندی و همینجور مرتب دست و پا میزنی

و عکس العملهای بامزه در میاری و صداهای نامفهوم در میاریبغل

از دختر قشنگم هم بگم که بدجور ابراز احساسات به داداشی میکنهگیج

و مرتب وقتی بیداره دوست داری بغلش کنی رو پات بگذاری باهاش حرف بزنی

و کارهایی که ما انجام میدیم شما برای داداشیت میخوای انجام بدیبدبو

که البته توقع زیادی هستش که شما که خودت هنوز کم سن و سالی 

درک کنی که نباید با داداشی این کارها رو بکنی و ...

ولی یکی از رفتارهات خیلی بامزه هست

و اون قربون صدقه رفتن هاته

به قدری خوشکل باهاش حرف میزنی و قربون صدقش میری که

یک وقتهایی شک میکنم که شما سه سال و نیمه هستیتعجب

آموزش دخملی هم که فعلا به طور کامل قطع شدهخجالت

ولی خود دخملی شبکه پویا که میزنه اکثر آهنگهاش حفظه 

و کلا خیلی علاقه داری که همه چیز حفظ کنی و بخونی

حیف که دیگه با اومدن داداشی وقتم آزاد نیست که بتونم مثل قبل

خیلی چیزها رو یادت بدمبی حوصله

خب بریم سراغ عکسهای این ماه

این عکس که خیلی دوستش دارم زمانی که خواب بودی داشتم ازت عکس میگرفتم

که مثل همیشه وقتی از خواب بیدار شدی خندیدی و من هم عکس العمل شما

رو شماره گذاری کردم خیلی بامزه شدهخندونک

اینم که عکس از خوابت در شکلهای مختلفهمحبت

اینم عکس قبل از ختنه شما که شما رو برای ختنه آماده کردیم

البته به کمک مامان جونی(مامان بابایی)غمناک

اینم علی اصغر کوچولوی من که خیلی با این لباس ناز شده بودیبوس

این هم ریحان و عمو مجیدش که خیلی  همدیگه رو دوست دارن

و اینجا هم عمو مجید طبق سنوات گذشته سقا شده بود و روز تاسوعا و 

عاشورا با کوزه مخصوص به زائران حضرت معصومه آب میداد

اینم محبت زیاد از نوع خواهر برادریخندونک

دخملی قابلمه به سر ژست گرفتهقه قهه

اینجا هم که دخملی و امیرحسین از حمام اومده بودن

و حسابی گرم گرفتنراضی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 مهر 1395 توسط مامانی

سلام دوستان عزیزم

انشالله که همتون خوبید و نی نی های نازتون هم خوب و سلامت باشنچشمک

و سلام به دخمل ناز و پسر عزیزمبوس

غیبتم خیلی طولانی شده چون سرم شلوغ شده

و با دو تا بچه کمتر میتونم بیام به وبلاگ سر بزنم

و البته شایدم یک کمی تنبلی باشه و وقت اضافی هم تو تلگرام میچرخمخندونک

پسر قشنگم

دو ماهه شدنت بهت تبریک میگم عزیزم انشالله 122 ساله شدنت برات جشن بگیرمجشن

33.gif

مثل همیشه فقط میتونم بگم روزها خیلی زود میگذرهغمگین

و چون برای آبجی نازت هم تجربه این گذشت ایام دارم میگم واقعا حیف

نگاه به چهره معصوم و مظلومت موقع شیر خوردن که میکنم

که با اون چشمهای خوشکل و سیاهت به صورتم زل میزنی

یاد همین روزهایی که با آبجیت داشتم میفتم و میبینم به سرعت برق و باد گذشت

انگار همین دیروز بود گریه

چقدر قدیم خوب بود اینهمه بچه میاوردن و اینهمه لذت میبردن از کودکی و نوزادی بچه هاشونمتنظر

البته بماند بزرگ که میشن و شیطون آدم یکیشم نمیتونه نگه دارهخسته

انشالله هرکی که فرزند داره خدا براش نگه داره و عاقبت به خیر بشنآرام

و هرکی هم که نداره خدا یه فرزند سالم و صالح نصیبش کنه متنظر

عزیز دل مامان

دو ماهگیت کامل یزد بودیم

یعنی میتونم بگم ترکوندیم و یک ماه یزد موندیم

روزهای خوبی بود 

 آقا جونت مرتب از کوچولو بودن شما مینالیدمتفکر 

نمیدونم چرا با اینکه وزنت خیلی هم کم نبود ولی خیلی کمتر نشون میدادی

و هرکی میدیدت فکر میکرد دو کیلو داریدرسخوان

دیگه از خصوصیاتت بگم که خیلی مظلوم هستی و

هرچقدر آبجی خانومت سر به سرت میگذاره بازم شما نگاهش میکنی و لبخند میزنیقه قهه

تقریبا 50 روزت بود که برای اولین بار آقون گفتی و خیلی ذوق کردممحبت

خیلی دست و پا میزنی یعنی وقتی که بیداری کلا داری ورزش میکنی

خیلی خوش اخلاقی

از شاهکارهای خودم هم بگم که همون بلایی که سر آبجی خانومت آوردم

اینبار روی شما امتحان کردم و هنوز یک ماه نداشتی که شما رو دمر خوابوندم

و دیدم انگار خوشت میاد و بنابر این طبق تجربه قبلی ادامه دادم

و همچنان ادامه داردخجالت

پسر نازم

از پا قدم شما بالاخره صاحبخونه شدیممحبت

و نزدیک دو ماه داشتی که با مامان جون زهره با قطار از یزد برگشتیم

و چون عصر همون روز شما جلوی کولر خوابیدی کمی سرما خوردی

و شبش که توی قطار بودیم اذیت کردی و چون بینییت گرفته بود نه

میتونستی شیر بخوری نه میتونستی بخوابی و توی قطار اذیت شدم

وقتی هم که رسیدیم خونه اول کارمون بودکچل

خدا خیر مامان جون زهره بده انشالله که همیشه سالم و سلامت باشهبوس

خیلی توی این چند روز زحمت کشید و توی اسباب کشی و چیدن وسایل کمکم کرد

من که بیشتر به شما میرسیدم 

دیگه از اتفاقات این ماه بگم که واکسن دو ماهگیت هم که زدی 

تب کردی و یکی دو روز اذیت شدی ولی خدا را شکر زود خوب شدی

قد و وزنت هم خدا را شکر خوب بود و به نسبت اینکه ماه اول

وزن گیریت خوب نبود خدا را شکر خیلی بهتر شده بود و قدت هم که گفت خیلی خوبه

وزنت : 5 kg       

قد  :   68 cm

دور سر  : 31 cm

خب دیگه بسه بریم سراغ عکسها که ایندفعه دست پر اومدم

و عکسهای هنری زیادی گرفتمخندونک

  این عکس حکایت از همون دمر خوابیدنهای شما داره که من استفاده هنری کردمخنده

این هم محبت خواهر برادری که خود عکس گویای همه چیز هستگیج

       اینجا هم جمکرانه که با مامان جون زهره برای دعای عرفه به اونجا رفتیم

و دقیقا اینجا 2 ماهه شده بودی و مثل همیشه آقا بودی و اصلا اذیت نکردیبوس

 

   اینجا هم حمام 40 روزگیته و به قول قدیمیها آب چله ات رو مامان جون زهره ریخت

و البته آبجی جان هم به حمام رفته بودچشمک

 

   اینجا هم تقریبا 50 روزت بود که بازم به حمام رفته بودی

و جالبه حتی توی حمام هم خوش اخلاقی و مامان جون زهره میگفت

حتی زیر دوش هم قر نمیزنی و فقط نگاه میکنیبغل

       اینجا هم که توی 37 روزگی برای اولین بار به پارک کوهستان رفتیم

به اتفاق خاله نسیم و خاله فاطمه و مامان جون و هانیه (دختر خاله من) همراه با خانواده هاشون

که چون تاریک بود و فلش زد چشمات میبستی

      این هم عکس همون شب دخملی که واقعا کشته مرده اون ژستهای خوشکلت هستم

میخواستم ازت عکس بگیرم گفتی بریم یک جای خوب بعد هم اومدی اینجا و همینجوری 

ژست گرفتی و گفتی حالا عکسم بگیر

واقعا خلاقیتت تو عکس گرفتن زیاده دخمل خوشکلممحبت

  اینجا هم که با همون افراد قبلی رفته بودیم شیر حسین تا بستنی بخوریم

و شما با زهرا دختر هانیه عکس گرفتی

خدایی ژستت نگاه چقدر نمک داریبوس

  و حسن ختام عکسهامون هم عکسی از حسین آقا پسر خاله نسیم

که واقعا خوش اخلاقه و سر تا پا نمکهمحبتمحبت


نوشته شده در تاريخ 21 شهريور 1395 توسط مامانی
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com