از شیر گرفتن دخمل خانومم...
سلام دوستان
و سلام به دخملم که اینبار دیگه واقعا خانوم و بزرگ شدی عزیزکم
عزیز دلم یکی از سخت ترین کارهای زندگیم رو توی این روزها انجام داد
جمعه صبح 23 آبان تصمیم گرفتم که دیگه بهت شیر ندم عزیز دلم
واقعا احساس بدی داشتم
حدود دو سال بود که وقتی تو آغوشم قرار میگرفتی و با شیر خوردن آروم میشدی
و بیشتر از شما من از اینکه تو کنارم اونجور آروم میگرفتی و شیر میخوردی لذت میبردم
خیلی سخت بود احساس بدی داشتم فکر میکردم یک آدم ظالم هستم که بزرگترین ظلم به جیگر گوشه ام میکنم
عزیز دلم منو ببخش واقعا چاره ای نداشتم
کاری بود که بالاخره باید انجام میشد و این تصمیم سخت روز جمعه صبح عملی کردم
پنجشنبه صبر زرد تهیه کردم و خدا را شکر تا ظهر جمعه سراغ شیر نگرفتی
اما یکدفعه دستمو گرفتی که ببری توی اتاق و بهت شیر بدم
منم هرچند خیلی سخت بود ولی بهت گفتم شما دیگه بزرگ شدی و نباید شیر بخوری
و شیر اه شده
شما اعصابت ریخت به هم و شروع کردی به گریه همینکه اومدی شیر بخوری دیدی سیاه شده
نگاه بدی بهش کردی و گریه ات شدید تر شد ولی باز هم دل زدی به دریا
و تصمیم گرفتی بخوری همینکه شروع به مکیدن کردی
دهانت تلخ شد و دهنت مزه مزه کردی
و گریه میکردی
باورش برات خیلی سخت بود شمایی که اینقدر به شیر وابسته بودی
و من یک وقتهایی جرات نمیکردم روی زمین بنشینم چون به سرعت میومدی طرفم و طلب شیر میکردی
و به هیچ وجه بدون شیر خوابت نمیبرد
برات خیلی سخت بود و برای من سخت تر عزیز دلم
از کنارم رفتی ولی خیلی بهونه گیری میکردی
به همه هم میگفتی عیشی اه شد عیشی تلخ شد
من هم همه دعاهایی که توی نت پیدا کرده بودم
برای از شیر گرفتن روی آب نوشتم و دادم آب بخوری
سوره بروج هم نوشتم که بهت بزنم و هر کاری از دستم بر میومد برات انجام دادم
انشالله که راحتتر بتونی با این قضیه کنار بیای عزیزکم
شما هم یک خورده با تبلت بازی کردی ولی بازم امید داشتی که بهت شیر بدم
و روز خیلی سختی برای من و شما بود
عصر هم داشتی کنار عمو تبلت نگاه میکردی که دیدم داری چرت میزنی و بدون شیر خوابت برده بود عزیزکم
شبش رفتیم روضه همینکه چراغها خاموش شد طبق عادت همیشگی اومدی سراغم
و گفتی مامان عیشی (شیر)بده
قربونت برم دلم واقعا برات کباب شد وقتی گفتم مامان مگه عیشی اه نشده بود و شما هم موندی چکار کنی
و گفتی مامان آب بده
ولی سختی اصلیش شب بود که به هیچ وجه راضی نمیشدی بدون شیر بخوابی
و مرتب بهونه گیری میکردی قربون دل کوچولوت برم الهی
تا ساعت 1:30 شب که داشتی با تبلت بازی میکردی و هروقت خسته میشدی بهانه شیر میگرفتی
بعد از اون چراغ خاموش کردم شاید بخوابی هرچقدر برات لالایی خوندم روی پا گذاشتمت
بغلت کردم فایده ای نداشت همینکه خوابت میبرد بیدار میشدی و شروع میکردی به گریه کردن
در نهایت هم ساعت نزدیکای 3 بود که خوابت برد و اومدی گریه کنی
که بهت شیر دادم و بعد از اون راحت خوابیدی عزیزکم
شنبه هم که بهونه گیری کردی ولی تا شب نخوابیدی و شب از شدت خستگی
داشتی تبلت نگاه میکردی که خوابت برد و من خوشحال از اینکه دیگه برای خوابیدنت اذیت نمیشی
تا صبح هم 2_3 بار بهت شیر دادم امروز هم قر زدی عصر من دراز کشیده بودم و خوابم برده بود
مرتب میومدی پیشم و چیزی میگفتی ولی من اینقدر خسته بودم که نفهمیدم چی میگی
در نهایت هم دیدم که کنارم خوابت برده بود دختر مظلومم
تا شب هم خدا به خیر کنه
بعد هم اینکه قبلا خیلی به خودم وابسته نبودی
و فقط وقتی شیر میخواستی میومدی طرفم
اما الان همش میترسی ازت دور بشم و مرتب بهم میچسبی
من هم مرتب نوازشت میکنم و قربون صدقت میرم که کمی از عصبیت و بهانه گیریت کم بشه نفسم
راستی انشاله فردا عصر میخوایم بریم یزد پیش مامان جون زهره و خاله جونیا و خیلی خوشحالم عزیزکم
شاید اونجا سرت شلوغ باشه و راحتتر بتونی کنار بیای نفس من
انشاالله که خدا بهت کمک کنه عزیزم و این مرحله سخت هم راحت بگذرونی
خیلی دوست دارم دختر قشنگم شاید بیشتر ازهر وقت دیگه ای
این چند تا عکس مربوط میشه به زمانی که با شوق و ذوق آماده شده بودی تا باهم بریم هیئت
و برای امام حسین عذاداری کنیم
خبا بدبختی تونستم عکسهای نصفه و نیمه ای ازت بگیرم قربونت برم
دخمل سیاه پوش خودم






به زور دفتر و خودکار تونستم چند دقیقه یکجا بنشونمت و ازت عکس بگیرم




از شیر گرفتن دخمل خانومم... 













